تبليغاتX
سایت اختصاصی علیرضا ناطقی سایت اختصاصی علیرضا ناطقی

پیک ناطق
الگوي شما در زندگیتان کیست؟ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 20:33

الگوي شما در زندگیتان کیست؟

 

بدون نگاه کردن به جوابها این تست را انجام دهید

۱. یک عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنید.

۲. آنرا در عدد ۳ ضرب کنید.

۳. حاصل را بعلاوه ۳ کنید.

۴. دوباره حاصل را در ۳ ضرب کنید.

۵.یک عدد ۲ یا ۳ رقمی بدست آورده اید

۶.ارقام عدد خود را با هم جمع کنید (مثلا اگر  عددتان ۱۸ است ۱ را با ۸ جمع کنید)
۷. حالا به پایین صفحه نگاه کنید..........



 

حالا با توجه به عدد بدست آمده و لیست زیر ببینید الگوی شما در زندگیتان کیست

1- NEWTON

2- MANDELA

3- TOM CRUISE

4- GANDI

5- BILL GATES

6- G.W BUSH

7- BRAD PIT

8- ALBERT EINSTEIN

9- Agha AliReza  ( khodam (

10- BARACK OBAMA


میدونم میدونم .... من یه تاثیر خاصی روی مردم دارم........یه روز هم تو میتونی مثل من بشی..... باور کن!

اوه راستی ...اینقدر عددهای متفاوت رو هی امتحان نکن.... باهاش کنار بیا ... من الگوی زندگی تو هستم  .

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

يك توماني دوره ناصر الدين شاه قاجار سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 18:30

يك توماني دوره ناصر الدين شاه قاجار

معادل 2.300.000ريال امروز

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

عکس یادگاری دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 18:56

عکس یادگاری

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

چرچيل دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 18:28

چرچيل

 

چرچيل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسيار حاضر جوابي هم بوده. و البته چيزي هم که واضحه اين بوده که رابطه خوبي با خانمها نداشته و خيلي مايل بوده توي ذوقشون بزنه.

 

نانسى آستور - (اولين زنى که در تاريخ انگلستان به مجلس عوام بريتانياى کبير راه يافته و اين موفقيت را در پى سختکوشى و جسارتهايش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانيت به وينستون چرچيل (نخست وزير پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ريختم.
چرچيل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقير آميز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!

 

در مجلس عيش‌ حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)
(در شرايطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيشتر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..) شما مست هستيد، شما خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست هستيد..!
چرچيل سرش رو بلند کرد در حاليکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت:
خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد..! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببينم تو چه غلطى مى‌کنى ..!

 

ميگن يه روز چرچيل داشته از يه کوچه باريکي که فقط امکان عبور يه نفر رو داشته… رد مي شده… که از روبرو يکي از رقباي سياسي زخم خورده اش مي رسه… بعد از اينکه کمي تو چشم هم نگاه مي کنن… رقيبه مي گه من هيچوقت خودم رو کج نمي کنم تا يه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچيل در حاليکه خودش رو کج مي کرده… مي گه ولي من اين کار رو مي کنم…

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

دو ماده مخدر جدید دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 18:6

دو ماده مخدر جدید

خبرگزاری مهر:    یک متخصص علوم رفتاری و آسیب شناس اجتماعی گفت دو ماده مخدر جدید برنز و نخ از گروه روانگردانها به تازگی وارد کشور شده است که خطرات جبران ناپذیری برای جوانان در پی دارد.

دکتر مجید ابهری درباره ورود داروهای جدید روانگردان افزود: بعد از ورود شیشه، کراک و روانگردانهای این گروه به جامعه اینک متاسفانه شاهد ورود موادی به جامعه هستیم که مغز و اعصاب جوانان را نشانه رفته است.

وی ادامه داد: برنز و نخ دو ماده ای هستند که اخیرا وارد ایران شده اند و با ساختمانی ناشناخته به طور مستقیم به مغز و اعصاب اثر می گذارند. برنز را روی یخ می گذارند و تبخیر می شود و سپس آن را استشمام می کنند و نخ نیز باید روی خراشیدگیهای بدن قرار گیرد که در این صورت عمقی به عرض یک الی 2 سانتی متر و طول 6 الی 7 سانتی متر در بدن ایجاد می کند.

این متخصص علوم رفتاری و آسیب شناس اجتماعی تاکید کرد: خروج از هوشیاری، اختلال در شناسایی، نزدیک دیدن بلندیها و فاصله های دور یعنی کوتاه دیدن ارتفاعات و تشخیص ندادن خانواده از دیگران از اولیه ترین آثار این دو ماه هستند.

ابهری گفت: در همین جا از مسئولان صداوسیما و نیروهای انتظامی درخواست می کنیم برای آشنایی جوانان و خانواده ها در مورد خطرات و آثار این دو ماده اطلاع رسانی کرده و اجازه ندهند که این ماده ها نیز مانند شیشه و کراک افزایش پیدا کند و در این صورت خطرات غیر قابل جبرانی بوجود می آید.

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

حادثه در پرواز دوشنبه اردبيل- تهران 30/10/87 یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 21:18

حادثه در پرواز دوشنبه اردبيل- تهران 30/10/87 

در ذيل تصاوير هواپيماي فوكر100 آژانس هوايي ايران‌اير در مسير هوايي تهران- اردبيل 30/10/87 آمده كه بعد از ظهر دوشنبه پس از فرود در باند فرودگاه مهرآباد در هنگام كم كردن سرعت، يكباره تكانهاي شديد ايجاد شده و پس از شنيده شدن صداي تركيدن تاير سمت راست، از روي باند منحرف شده كه با برخاستن گرد و غبار و پرتاب سنگ و اشياء به سمت كابين مسافران و كشيده شدن بال هواپيما بر روي زمين و ايجاد جرقه و سروصداي غير عادي وحشت زيادي را در بين مسافران به وجود آورد. پس از توقف طياره مذكور در كنار باند و باز شدن دربهاي اضطراري و پياده شدن مسافران و خدمه و دور شدن ايشان از هواپيما، گروه امداد نجات از راه مي‌رسند كه به نظر پس از 5 دقيقه بعد از توقف هواپيما گروه امداد قصد نجات هواپيما را داشته اند .در ضمن در خبرهاي رسمي در تلويزيون اعلام شد كه پرواز اردبيل- تهران هنگام فرود از باند خارج شد كه با مهارت خلبان متوقف شد.

در پايان گفتني است كه پس از انتقال مسافران به سالنهاي خروجي ترمينال بدون دلجويي از آنها يا رسيدگي به افرادي كه دچار اضطراب و فشار رواني در اثر حادثه شده اند از آنها خواسته شده كه بروند و صدقه بدهند.  

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

يك داستان واقعي در تهران (شنبه 5 بهمن ماه 1387) یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 21:13

يك داستان واقعي در تهران (شنبه 5 بهمن ماه 1387)

ماشینم خراب شده بود یعنی باطری خالی کرده بود منظر موندم تا سوار تاكسي شدم ، مردي هراسان سوار شد وگفت"آقا مستقيم". به محض اينكه تاكسي راه افتادمرد شروع به صحبت با موبايل كرد:
"حاجي الان دارم مي رم جاجروداين بچه 4 ساله ما خورده زمين، چنگال رفته تو چشمش، قرنيه چشمش آسيب ديده حاجي. "
 صداي هق هق مرد را مي شنيدم.
"جاجي بايد زودتر قرنيه پيوند بزنيم. رفتم يه آمپول بگيرم صد تومن پول كم داشتم بهم ندادند. "
 حس مي كنم تمام مسافران تاكسي تحت تاثير قرار گرفته اند. مرد ادامه داد
"نه حاجي تا تو از اونجا پول بياري كه كار از كار گذشته، دكتر گفته تا چند ساعت ديگه عمل نشه چشمش تخليه ميشه.حاجي تورو خدا دعا كن، حاجي بچم..." ا
من كم كم بايد پياده مي شدم. ناگهان پسر جواني كه در صندلي جلو بود گفت :" آقا جسارته الان مي خواي تا جاجرود بري واسه پول؟ نمي خواد آقاي راننده دور بزن بريم خونه ما من پول بدم بهش..." من اينجاي داستان از تاكسي پياده شدم

اين افكار دست از سرم بر نمي داشت:
مگه پيوند قرنيه عمل سرپاييه كه زودي انجام بشه
 مسير ما كه ربطي به جاجرود نبود
اصلا موبايل طرف كه زنگ نخورده بود
در چنين موقعيتي مگه آدم تاكسي خطي سوار ميشه
 كاش به اون پسر جوون مي گفتم تا خودت نرفتي بيمارستان بچه رو نديدي پولي به اين آدم ندي.

 خدا مي دونه شايد حتي يك درصد راست مي گفت. اما به نظر من يه روش جديد كلاشي و سو استفاده از احساسات مردم بود كه اين فرد با هنرمندي پياده كرد. خدا مي دونه روزي از چند نفر اينجوري پول ميگيره . اگر قصد كمك به اين گونه افراد يا افراد در راه مانده كه هر روز در اين آشفته بازار تهران جلوي آدم سبز مي شوند را داشتيد تا دم درب بيمارستان يا دم درب تاكسي و اتوبوس با ايشان برويد و پول بي زبان را با دست خود به طرف مقابل بدهيد.

واقعا چرا جامعه ما به جايي رسيده كه به محض شنيدن كمك خواهي يك نفر بايد اول كلي پليس بازي در بياوريم. چرا مردم به اين روز افتاده اند كه براي گذران امور زندگي دست به اين حيله حاي كثيف مي زنند .

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

4 زن یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 20:43

4 زن

دوستي داشتم لرستا ني

يار ديرينه ي دبستاني

ديدمش بعد ساليان دراز

همرهش چار زن همه طناز

مات و مبهوت گشتم از حالش

كه لري آهوان به دنبالش

گفتمش: چهار زن ؟ خدا بركت !

تو چگونه كني ز جا حركت

گفت : اين كار ماجرا دارد

هر يكي حكمتي جدا دارد

اولي را كه هست خوشگل و ناز

من گرفتم ز خطه ي شيراز

تا كه شب ها قرينه ام باشد

سر او روي سينه ام باشد

بهر اوقات روزهايم نيز

زن گرفتم ز خطه ي تبريز

چون زن ترك، خوش بر و بازوست

خانه دار و نظيف و كد بانوست

دست پختش كه محشر كبراست

بهتر از آن، سليقه اش غوغاست

ظرف يك سال بسته ام بارم

چون زني هم ز اصفهان دارم

كشد از ماست تار مويي را

يادمان داده صرفه جو يي را

دركم و بيش اوستاد ست او

متخصص در اقتصاد است او

بس كه در اقتصاد پا دارد

بي گمان فوق دكترا دارد

زن چارم كه ختم آنان است

شيري از خطه ي لرستان است

گفتمش با وجود آن سه هلو

زن چارم بر اي چيست؟ بگو

گفت گهگاه بنده گشتم اگر

عصباني ز همسران دگر

آن زمان جا ي آن سه تا، بي شك

اين يكي را كشم به زير  كتك

 

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

همه امور به هم مربوطند یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 20:24

همه امور به هم مربوطند

آيا دقت كرده ايد كه هر وقت به طور منظم ورزش مي كنيد، ميل به غذاهاي سالم تر و بهتر داريد؟

آيا دقت كرده ايد كه وقتي غذاهاي سالم تر و بهتري مي خوريد انرژي بيشتري داريد و طبعاً دوست داريد كه ورزش كنيد؟

همه چيز در زندگي به هم مربوط است. روش تفكر شما روي روحية شما مؤثر است، روحيه شما بر نوع راه رفتنتان مؤثر است، راه رفتن شما روي نحوة گفتارتان اثر مي گذارد، روش حرف زدنتان روي طرز فكرتان مؤثر است!

تلاش براي پيشرفت در يك بُعد زندگي بر ساير ابعاد زندگي اثر مي گذارد.

وقتي در خانه خوشحال هستيد، در محل كار نيز احساس شادي بيشتري خواهيد كرد و وقتي سر كار شاد باشيد در خانه نيز شاد خواهيد بود.

اينها به چه معناست؟

-
اينكه براي پيشرفت در زندگي مي توانيد از هر نقطه مثبتي شروع كنيد. مي توانيد با برنامه اي براي پس انداز، نوشتن ليست اهدافتان، رژيم غذايي يا تعهد براي گذراندن وقت بيشتر با فرزندانتان شروع كنيد. اين كار مثبت منجر به نتايج مثبت ديگر هم مي شود، چون که همه امور به هم مربوطند.

-
مهم نيست كه تلاشي كه جهت «پيشرفت» مي كنيد كجا صرف مي شود. مهم اين است كه شروع كنيد.

-
عكس اين قضيه هم صادق است. يعني اگر يك بعد زندگي شما خراب شد، ساير ابعاد هم به زودي خراب مي شود. بايد به اين مسأله دقت خاصي داشته باشيد.



در يک کلام

هر كاري كه انجام مي دهيد به نوبه خود اهميت دارد زيرا بر امور ديگر نيز مؤثر است.

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

چرا؟ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 20:24

چرا؟ (WHY)

من دست ندارم . پرسيد: «با پاهايم چه كاري مي توانم انجام دهم؟»، و من هنگامي كه ديدم او با استفاده از پاهايش با چوبهاي غذا خوري ژاپني مي تواند غذا بخورد، با خود گفتم: او هر كاري را مي تواند انجام دهد.
»
هنگامي كه بلايي به سرمان مي آيد، يا همه چيزمان را از دست مي دهيم يا كسي كه عاشقمان بوده ما را ترك مي كند، اغلب ما از خودمان مي پرسيم :

چرا ؟

»
چرا من؟«

»
چرا حالا؟«

»
چرا او مرا سرگشته و تنها رها كرد؟«

سؤالاتي كه با «چرا » شروع مي شوند، ممكن است ما را به يك چرخة بي حاصل بيندازند.

اغلب جوابي براي اين «چرا»ها وجود ندارد و يا اگر هم جوابي وجود داشته باشد، اهميتي ندارد.

افراد موفق سؤالاتي از خود مي پرسند كه با «چه»  شروع مي شوند:

چه چيزي از اين پيشامد آموختم؟

چه كاري بايد در برخورد با اين پيشامد بكنم؟

و هنگامي كه پيشامد واقعاً فاجعه آميز است، از خود مي پرسند: چه كاري طي 24
ساعت آينده مي توانم بكنم تا اوضاع كمي بهتر شود؟



در يک کلام

افراد خوشبخت هيچوقت نگران نيستند كه آيا زندگي بر «وفق مراد» هست يا نه. اينها از آنچه كه دارند بيشترين استفاده را مي كنند و آنچه كه از دستشان بر مي آيد انجام مي دهند. و اگر زندگي بر وفق مراد نبود، خيلي مهم نيست كه -چرا؟-دوست من «جان فوپ» وقتي متولد شد دست نداشت ولي هيچ وقت از خودش سوال نكرد چرا ؟

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

قانون دانه یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 20:21

قانون دانه

نگاهي به درخت سيب بيندازيد. شايد پانصد سيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم »چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟«

اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:

»
اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد. «

از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:

-
بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.

-
بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.

-
بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده
ات را بفروشي.

-
بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني.

وقتي که «قانون دانه» را درک کنيم ديگر نااميد نمي شويم و به راحتي احساس شکست نمي کنيم.

قوانين طبيعت را بايد درک کرد و از آنها درس گرفت.

در يک کلام
افراد موفق هر چه بيشتر شکست مي خورند، دانه هاي بيشتري مي کارند .

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

جملاتی از شهید مطهری در کتاب حق و باطل یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 20:19

شهید مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :

چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...

اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...

این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است .

تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است .

اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود و این نشانه یک جامعه مرده است ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :

متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بی‏خبرتر .

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

طنز یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 19:8

آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود.
احمق: كسي كه دختر همسايه را در تاريكي نبوسد
ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد
ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند
الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را
اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند
ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند
بزبيار : فلك زده اي كه زنش زشت و كلفتش بيريخت باشد
بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند
بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر
خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود
خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت
دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود
رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال
سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست
سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود
سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود
مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند
معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود

هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

يک جفت جوراب زنانه یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 19:4

يک جفت جوراب زنانه

                                               

هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌بودنمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی!

سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!

 پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:

وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم. صباحت زن زندگی بود . بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟

تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد!به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!

رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!

چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد  بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!

اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم!

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

هدیه به مادر یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 18:58

هدیه به مادر )

                                                    
چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردند
.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری  در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره..
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من  ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه ..من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
 
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم  .
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم .

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

ماجراي شگفت آور پسري كه در 13 سالگي پدر شد! یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 18:57

ماجراي شگفت آور پسري كه در 13 سالگي پدر شد!

دانلود کلیپ ویدئوئی با حجم 5.73 مگابایت

 

به گزارش روزنامه سان ، الفى پسر 13 سالۀ انگليسي كه چهره‌اش او را بيش از 8 سال نشان نمى‌دهد از دوست دختر 15 سالۀ خود (چنتل) صاحب فرزند دخترى شد. آن دو وقتى ‌از موضوع مطلع شدند تصميم به سقط جنين گرفتند اما بعد پسرك فكر كرد بد نيست كه پدر شدن را نيز تجربه كند. الفى كه هيچ درآمدى ندارد و تنها گاهى اوقات حدود 10 پوند از پدرش پول تو جيبى دريافت مى‌كزده است به گفتۀ خود هيچگاه عواقب اين تصميم خود را نسنجيده بوده است. پسرك شرح مى‌دهد كه در سال گذشته زمانى‌كه تنها 12 سال داشته است براى ‌اولين بار ارتباط را با دوست دخترش تجربه كرده كه نتيجه‌اش چنين شده است. پدر الفى كه با اين چالش روبرو شده است اظهار مى‌دارد كه ديگر براى هر تصميمى دير شده است و تنها بايد مطمئن شد كه پسرش در اين سن به فكر بدنيا آوردن بچۀ ديگرى ‌نباشد.

 یک سری عکس از این پدر و مادر خیلی خیلی خیلی جوان

کمی صبر کنید تا عکس ها لود شود!

Join This Group | Tehroon-Online

 

Join This Group | Tehroon-Online

Join This Group | Tehroon-Online

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

کاربرد ضرب المثلهای ایرانی در خارج از کشور

He looks at me Left Left!

چپ چپ نگاه میکنه!

I die for your height and top!

قربونه قد وبالات!

Ate my head!

سرمو خورد!

He has grown a tail!

دم در آورده!

On my eyes!

به روی چشمم!

Light up my homework!

تکلیف منو روشن کن!

Don’t hit yourself into left Ali Street!

خودت رو به کوچه علی چپ نزن!

To my death?!

مرگ من؟!

I ate the ground and my father came out!

خوردم زمین، پدرم در اومد!

Take away the person that washes your dead body!

مرده شورتو رو ببرن!

Pull your carpet out of the water!

گلیمتو رو از آب بکش!

I’ll hit you so hard that electricity will pop out of your eyes!

انقدر سفت بزنمت که برق از چشمات بپره!

His/Her donkey passed over the bridge!

خرش از پل گذشته!

What kind of dirt should I put on my head?!

چه خاکی به سرم بریزم؟!

The neighbor’s chicken is a goose!

مرغ همسایه غازه!

Marriage is an uncut watermelon!

ازدواج هندونه ای نبریده است!

Happiness has been hitting you under the belly!

خوشی زده زیر دلت!

Don’t drop worms!

کرم نریز!

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

بدون شرح جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 20:0

بدون شرح

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

تصاویری از هنرمندان در جشنواره فیلم فجر سال 87

ادامه دارد

برای دیدن بقیه تصاویر به ادامه مطلب مراجعه نمائید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

تفاوت ها جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 18:28

تفاوت ها

اگر گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟
در انگلیس شما يك كيف اسکناس مي بريد و با اوون ماشين مي خريد....اما در ايران شما يك ماشين اسكناس مي بريد و با آن يك كيف مي خريد.

اگر گفتيد فرق گردش در تهران و پاريس چيه؟
در پاريس هر وقت خواستيد گردش كنيد از ماشين پياده می شيد و در تهران هر وقت خواستيد گردش كنيد سوار ماشين می شيد.

اگر گفتيد فرق يك تخم مرغ در تهران و در مسكو چيه؟
در مسكو اگر تخم مرغ را زير مرغ بگذارند بعد از 21 روز احتمالا يك جوجه از تخم بيرون مي آيد....اما در تهران ممكن است از تخم مرغ هر موجودی بيرون بيايد...مثلا يك شتر.

اگر گفتيد فرق محل كار ايراني ها و امريكايي ها چيه؟
مردم امريكا در خانه استراحت مي كنند...در اداره كار مي كنند و در خيابان تفريح...اما مردم ايران در خانه تفريح مي كنند...در اداره استراحت و در خيابان كار.

اگر گفتيد فرق يك نويسنده ايرانی با يك نويسنده آلمانی چيه؟
يك نویسنده آلمانی وقتی نوشته هايش چاپ شد معروف مي شود و يك نویسنده ایرانی وقتي جلوی چاپ نوشته هايش گرفته شد معروف مي شود..

اگر گفتيد فرق يك تاجر ايراني با يك تاجر عرب چيه؟
تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت مي شه.... اما تاجر ايراني از وقتي شناخته شد ناموفق و بد بخت مي شه.

اگر گفتيد فرق پليس راهنمايي و رانندگي ايران با جاهای ديگه دنيا چيه؟
در همه جاي دنيا وقتي ترافيك ايجاد بشود سرو كله پليس راهنمايي و رانندگي پيدا مي شود...اما در ايران وقتي سرو كله پليس پيدا مي شود ترافيك ايجاد مي شود.

اگر گفتيد فرق يك آدم موفق در ايران با ساير نقاط جهان چيه؟
در همه جاي دنيا وقتي كسي موفق شود همه به او نزديك مي شوند و با او شريك مي شوند و به او كمك ميكنند ...اما در ايران وقتي كسي موفق شود همه از او فاصله مي گيرند و رابطه شان را با او قطع مي كنند و جلوی كارش را مي گيرند.

اگر گفتيد فرق يك زنداني در ايران با يك زنداني در اروپا و امريكا چيه؟
در اروپا و امريكا وقتي كسي زنداني مي شود اعتبارش را از دست مي دهد...اما در ايران وقتي كسي زنداني مي شود اعتبار به دست مي آورد.

اگر گفتيد فرق سيستم اداري ايران با سيستم اداري كانادا چيه؟
سيستم اداري كانادا چون كار مردم را راه مي اندازد و به آنها كمك مي كند از مردم پول مي گيرد....اما سيستم اداري ايران چون جلوي كار مردم را مي گيرد از آنها پول مي گيرد.

اگر گفتيد تفاوت دشمن در ايران و جاهاي ديگر دنيا چيه؟
در همه جاي دنيا وقتي آدم دشمن داشته باشد جلوی كارش گرفته مي شود....در ايران وقتي آدم ها دشمن داشته باشند تازه انگيزه كار پيدا مي كنند.

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

تصوير حجت الاسلام سيد مصطفي خامنه‌اي، فرزند ارشد رهبر انقلاب

 

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

جمله های زیبا پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 18:32

If some days your dignity came down don't give up hope because the sun every evening sets to rise tomarrow's morning.

اگر روزگاری ، شأن و مقامت پائین آمد نا امید مشو ، زیرا آفتاب هر روز هنگام غروب پائین میرود تا بامداد روز دیگر بالا بیاید .
 

The most powerfull people is whom that controls his anger.

نیرومندترین مردم آن است که خشم خود را نگه دارد .
 

In the world the unique funds of prosperity is kindness.

در جهان یگانه ، مایه نیکبختی انسان محبت است .


One who praise you by things you don’t have in success and prosperity days,000 will not hesitate to lie in separation days.

کسی که در ایام موفقیت و خوشی تو را ثنا گوید با آنچه در تو نیست ، البته در روز ناسازگاری و اقتراق هم از دروغ و بهتان در حق تو دریغ نخواهد داشت .


I came to this world , of necessity and lived amazement and will go reluctantly.

به ضرورت آمدم در این جهان و به حیرت زیستم و به کراهت می روم


Every one who is seeking others prosperity , finaly will gain his prosperity.

هر کس در طلب خیر و سعادت دیگران باشد بالاخره سعادت خودش را هم به دست خوهد آورد .


Don't consider a little thing humble which may overcom you.

هیچ کوچک را حقیر مشمارید باشد که از شما فزونی یابد .


Don't forget the kindness and don't consider it humble.

محبت را فراموش نکنید و آن را ناچیز مشمارید .

 

Examine a man by his action not his words.

امتحان کنید مرد را به فعل او نه به قول او .

 

See in the mirror . if you are beautiful , act as your beauty . if you are not beautiful , don't add bad action to your ugly face.

در آئینه نگاه کن اگر صورت زیبا داری کاری مناسب جمالت انجام بده اگر قیافه ات نامتناسب است زشتی کردار را به زشتی صورت میفزا


If you want to know nature of someone , consult with him to be familiar with his justice, oppression and evil.

اگر بخواهی طبع کسی را بشناسی با او مشورت کن تا به عدل و جور و شر او واقف گردی .

 

Unpatiense do not free the human from pain but it is a new pain which the human adds to his other pain for his mortality.

بی صبری انسان را از هیچ رنجی نمی رهاند بلکه درد تازه ایست که انسان برای از پا درآوردن و نابود ساختن خود بر سایر دردهای خویش می افزاید .


Every body's foolishness will be known by two things:first, say things which are not asked,seconb' to speak more than necessity.

نادانی هر کس به دو چیز دانسته شود ، اول خبر دهد و بگوید چیزی که از او نپرسیده اند ، دوم با سخن گفتن زیادتر از حد ضرورت .
 

Act your promise to gain two superiority , the trust and munificence.

آن چه وعده کردی وفا کن تا حائز و فضیلت گردید : جود و صدق .



Life without love is impossible . world is like a cemetery for people who don't have love

زندگی بی عشق محال است . برای مردم بی عشق دنیا حکم قبرستان وسیعی است



Behaviour excellencies should be gain for beauty and health of soul, not for fear of punishment.

فضایل اخلاقی نه به امید مکافات و نه از ترس مجازات بلکه برای خاطر صحت و جمال روح باید اکتساب شود .
 

Excellence is similarity of soul to its highest kind, means its similarity to GOD.

فضیلت عبارتست از مشابهت روح به مثال اعلی یعنی مشابهت او به خدا



There are two power in the world , sword and policy. Most of the time sword is defeated by policy.

در دنیا دو نیرو هست : شمشیر و تدبیر ، بیشتر اوقات شمشیر مغلوب تدبیر شده است .

 

Do not request quickness of the work but try for its goodness because people will not ask you how long you did it , they search for perfect work .

سرعت و تندی کار را مجوی بلکه خوبی و برگزیدگی آن را سعی کن ، زیرا که مردم از تو نپرسند در چه مدت کار ر انجام دادی بلکه خوبی و بی نقصی آن را میجویند .

 

Do not expect speed of the act but request goodness of the action because the goodness as been asked not the speed .

سرعت در عمل را نخواهید بلکه نیکویی عمل را بخواهید که بعد از فراغ از نیکویی عمل پرسیدند نه از سرعت آن .

 

Never go to meet the person which don't has attention to you and don't speak with whome which don't belives your saying and don't say any words to whome which don't listen to you.

به دیدن کسی که با تو سر سنگین است نرو با کسی که سخنت را تکذیب کند گفتگو مکن برای کسی که گوش ندهد حرف نزن .

 

The most sagacious people are the most powerfull.

خردمندترین مردم ، قدرتمندترین هستند .
 

When Alexander asked plato for ministry , he refused and said ; Don't forget GOD , Keep promise , Keep faith , gain knowledge , suppress the anger , conceal evil , refuse bad friends , Keep away selfishness , grant to oppressed , gain the paradise .

بعد از آن که اسکندر افلاطون را برای وزارت خواست و قبول نکرد به او گفت : یاد دار خدا را ، نگاه دار وفا را، سخت دار دین را ، گرد کن علم را ، بخور خشم را ، بپوش شر را ، ببر همنشین بد را، بردار خود را ، بده مظلومان را ، بشان بهشت را .

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

روانشناسی رنگ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 18:25

روانشناسی رنگ

رنگ چیست؟


در سال 1666، اسحاق نیوتن، دانشمند نامدار انگلیسی، کشف کرد که چنانچه نور خالص سفید از یک منشور عبور داده شود، به رنگ‌های قابل رؤیت تجزیه می‌شود. نیوتن همچنین کشف کرد که هر رنگ از یک طول موج منحصر به فرد تشکیل شده و قابل تجزیه به رنگ‌های دیگر نیست.

آزمایش‌های بعدی نشان داد که با ترکیب نورها می‌توان رنگ‌های مختلف را ایجاد کرد. برای مثال، نور قرمز در ترکیب با نور زرد، رنگ نارنجی را به وجود می‌آورد. رنگی که بر اثر ترکیب دو رنگ دیگر به وجود آید را ترکیبی می‌گویند. بعضی از رنگ‌ها، مثل زرد و ارغوانی، در صورت ترکیب شدن، همدیگر را خنثی می‌کنند و نور سفید می‌سازند. این رنگ‌ها را نیز رنگ‌های مکمّل می‌نامند.

1- روان‌شناسی رنگ سیاه

سیاه تمام نورها در طیف رنگ‌ها را جذب می‌کند.

سیاه معمولاً به عنوان نماد ترس یا شیطان مورد استفاده قرار می‌گیرد امّا به عنوان نشانگر قدرت نیز شناخته می‌شود.

 از رنگ سیاه برای نشان دادن شخصیت‌های خطرناک مثل دراکولا و یا جادوگران استفاده می‌شود.

رنگ سیاه در بسیاری از فرهنگ‌ها برای مراسم سوگواری مورد استفاده قرار می‌گیرد. این رنگ همچنین نشانگر غمگینی، جذابیت جنسی و رسمی بودن است.

در مصر قدیم، رنگ سیاه نشانگر زندگی و تولّد دوباره بود.


رنگ سیاه معمولاً به دلیل لاغر نشان دادن در نمایش‌های مد مورد استفاده قرار می‌گیرد.


2- روان‌شناسی رنگ سفید

رنگ سفید، نماد معصومیت و پاکی است.

رنگ سفید می‌تواند در انسان احساس فضای بیشتر به وجود آورد.

رنگ سفید معمولاً نشانگر سرما، پاکیزگی و آرامش است. اتاقی که کاملاً به رنگ سفید نقاشی شده باشد ممکن است جادار و بزرگ به نظر آید امَا خالی و سرد است. بیمارستان‌ها و کادر پزشکی از رنگ سفید برای ایجاد حس پاکیزگی استفاده می‌کنند.


3- روان‌شناسی رنگ قرمز

رنگ قرمز، رنگ گرمی است که برانگیزاننده هیجانات قوی است.

رنگ قرمز، نشانگر عشق، حرارت و صمیمیت است.

رنگ قرمز، به وجود آورنده احساس شور و هیجان است.

رنگ قرمز، تحریک کننده احساس خشم و عصبانیت است.

 

4- روان‌شناسی رنگ آبی

آبی، رنگ مورد علاقه بسیاری از مردم و محبوبترین رنگ در بین مردان است.

رنگ آبی، احساس آرامش را به ذهن می‌آورد و معمولاً نشانگر صلح، امنیت و نظم است.

رنگ آبی، می‌تواند احساس غم، درون‌گرایی یا گوشه‌گیری را در بعضی افراد به وجود آورد.

رنگ آبی معمولاً برای دکور دفاتر مورد استفاده قرار می‌گیرد زیرا تحقیقات نشان داده است که افراد در اتاق‌های آبی کارآیی بیشتری دارند.

رنگ آبی با وجودی که از محبوبترین رنگ‌هاست امّا یکی از رنگ‌هایی است که کمترین اشتها را بر می‌انگیزد. در برخی از برنامه‌های کاهش وزن توصیه می‌شود که غذای خود را در بشقاب‌های آبی بکشید. رنگ آبی به ندرت به صورت طبیعی درخوراکی‌ها وجود دارد. همچنین رنگ آبی غذا معمولاً به عنوان نشانه فاسد بودن و یا سمّی بودن آن در نظر گرفته می‌شود.

رنگ آبی می‌تواند باعث کاهش ضربان قلب و حرارت بدن گردد.


5- روان‌شناسی رنگ سبز

رنگ سبز، رنگ سردی است که نماد طبیعت است.

رنگ سبز، نشانگر آرامش، خوشبختی، سلامتی و حسادت است.

پژوهشگران دریافته‌اند که رنگ سبز می‌تواند باعث افزایش قابلیت خواندن گردد. برخی از دانش‌آموزان و دانشجویان با قراردادن یک برگه شفاف سبز رنگ بر روی صفحه کتاب، می‌توانند مطالب را با سرعت بیشتری از حدّ معمول بخوانند و درک کنند.

رنگ سبز، از دیر باز نماد باروری بوده و در قرن پانزدهم برای لباس عروسی به کار می‌رفته است.

از رنگ سبز در دکوراسیون به دلیل اثر آرام بخشی آن استفاده می‌شود.

رنگ سبز باعث کاهش استرس می‌شود. کسانی که در فضای کاری سبز رنگ کار می‌کنند، کمتر دچار دردهای دستگاه گوارش می‌شوند.


6- روان‌شناسی رنگ زرد

رنگ زرد، رنگی گرم وشاد است.

رنگ زرد به دلیل مقدار زیاد نوری که منعکس می‌کند، بیشتر از بقیه رنگ‌ها چشم را خسته می‌کند. استفاده از رنگ زرد برای پس زمینه کاغذ یا نمایشگر کامپیوتر می‌تواند باعث چشم درد یا در حالت‌های خاص از دست دادن بینایی گردد.

رنگ زرد می‌تواند احساس رنجیدگی و خشم را به وجود آورد. با وجودی که رنگ زرد به عنوان یک رنگ شاد شناخته می‌شود اما بیشتر مردم در اتاق‌های زرد رنگ، هیجانشان را از دست می‌دهند و بچه ها نیز در اتاق‌های زرد رنگ بیشتر گریه می‌کنند.

رنگ زرد باعث افزایش سوخت و ساز بدن انسان می‌گردد.

چون رنگ زرد، از بقیه رنگ‌ها زودتر دیده می‌شود، بیشتر از بقیه برای جلب توجه مورد استفاده قرار می‌گیرد.


7- روان‌شناسی رنگ ارغوانی

رنگ ارغوانی نماد وفاداری و ثروت است.

رنگ ارغوانی نشانگر عقل و معنویت است.

رنگ ارغوانی خیلی کم در طبیعت وجود دارد و به همین دلیل ممکن است به عنوان نشانه مصنوعی یا غیر عادی بودن در نظر گرفته شود.


8- روان‌شناسی رنگ قهوه‌ای

رنگ قهوه‌ای، رنگی طبیعی است که برانگیزاننده حس قدرت و اطمینان‌پذیری است.

رنگ قهوه‌ای همچنین می‌تواند حس غم و انزوا را به وجود آورد.

رنگ قهوه‌ای، حس گرما ، محبت، آسایش و امنیت را به ذهن می‌آورد.

رنگ قهوه‌ای معمولاً بیانگر طبیعی بودن، زمینی بودن و متفاوت بودن است اما گاهی می‌تواند نشانگر پیچییدگی نیز باشد.


9- روان‌شناسی رنگ نارنجی

رنگ نارنجی، ترکیب زرد و قرمز است و به عنوان یک رنگ انرژی‌زا در نظر گرفته می‌شود.

رنگ نارنجی، احساس هیجان، گرما و شور و شوق را به ذهن می‌آورد.

رنگ نارنجی، معمولاً برای جلب توجه مورد استفاده قرار می‌گیرد.

 

10- روان‌شناسی رنگ صورتی

رنگ صورتی، در واقع همان رنگ قرمز کم رنگ است و معمولاً نشانگر عشق است.

رنگ صورتی اثر آرام‌بخشی دارد. در ورزشگاه‌ها معمولاً رختکن تیم حریف را به رنگ صورتی نقاشی می‌کنند تا بازیکنان آن‌ها کم انرژی و منفعل شوند.

با وجودی که اثر آرام بخشی رنگ صورتی مشخص شده است ولی پژوهشگران دریافته‌اند که این اثر تنها در خلال مواجهه اولیه به وجود می‌آید. مثلاً هنگامی که از این رنگ در زندان‌ها استفاده شد، زندانیان پس از عادت کردن به آن، حتی نا آرامتر از قبل شدند.

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

لاو چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 18:5
نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

يك داستان بسيار جالب سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 18:31

يك داستان بسيار جالب

در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟ فكركنید.

.

.

.

.

.

.

.

 

شما هم یك ایرانی هستید. حدس بزنید...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند !!!!

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

معما آلبرت انیشتین دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 18:12

معما آلبرت انیشتین

طراح این معما آلبرت انیشتین بوده و به گفتهً خودش فقط  %2 از مردم دنیا می توانند این معما را حل کنند . هیچگونه کلک و حقه ای در این معما وجود ندارد و فقط منطق محض می تواند شما را به جواب برساند. ..

 

 

 (1) در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد.
 (2) در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
 (3) این 5  صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند ، سیگار متفاوت می کشند ، و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند.

سوال : کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟

 

راهنمایی:

۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
۲) مرد سوئدی، یک سگ دارد..
۳) مرد دانمارکی چای می نوشد.
۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.
۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.
۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.
۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.
۹) مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.
۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.
۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد.
۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

پارسی یکشنبه بیستم بهمن 1387 20:53

هم میهن دیگر اين همه از واژه های بیگانه استفاده نکنیم



از اين پس به جاي شروع بگو آغاز
از اين پس به جاي اول بگو نخست
از اين پس به جاي لباس بگو پوشام ( يا جامه )‌
از اين پس به جاي فتح يا ظفر بگو پيروزي
از اين پس به جاي مراجعه بگو بازگشت
از اين پس بخ جاي شجاع بگو دلير ( شير دل )
از اين پس به جاي طعم بگو مزه
از اين پس به جاي عاقبت بگو سرانجام
از اين پس به جاي خطيب بگو سخنران
از اين پس به جاي صلح بگو سازش ( يا آشتي )‌
از اين پس به جاي ظاهر بگو نما
از اين پس به جاي مشاهده بگو نگريستن ( يا تماشا )‌
از اين پس به جاي داخل بگو تو ( يا درون )‌
از اين پس به جاي منهدم بگو نابود
از اين پس به جاي قریب بگو نزديك
از اين پس به جاي بين بگو ميان

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

تلفن یکشنبه بیستم بهمن 1387 20:12

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم  هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به وبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف یزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد  . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه میرفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟       

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و منحس کردم که حالم بهتر شد .ا

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..ا صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ....

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

شخصیت شناسی براساس مدل دندان‌ها یکشنبه بیستم بهمن 1387 18:39

دندان‌های مرتب،منظم و ریز:

 

تداعی کننده یک چهره مهربان، ساده، قانع و با گذشت است. عواطف و احساسات قوی و مهربانی در لبخند آنها کاملا نمایان است. چهره‌ای آرام و دلسوز دارند. به آینده امیدوارند و از اعتماد به نفس بالایی برخوردار هستند.


وقتی دندان‌های پیشین (سانترال) بزرگ‌تر هستند:

 

نشان دهنده فردی ماجراجو، شلوغ، پر احساس، در عین حال دقیق، منظم، مقتدر، جسور، جاه طلب و کنجکاو که قبل از انجام هر کاری بارها و بارها جوانب کار را می‌سنجد به گونه‌ای که گاهی اوقات خود نیز خسته می‌شود. از روابط اجتماعی قوی و مناسبی برخوردار است.


دندان‌های نامرتب:

 

بیان کننده شخصیتی خجالتی و کمرو اما مصمم و قاطع که به مسایل پیرامون خود نگاهی عمیق دارد. ترجیح می‌دهد افکار جدیدی در خانواده پایه گذاری کند. زیاد اهل مسافرت نیست. به دوستی‌های ماندگار نیز پایبندی ندارد، ولی پشتکار زیادی دارد. شدیدا خواهان تنوع و جاه طلب است.

 


دندان‌های مرتب اما با فاصله:

 

فرد قابل اعتماد و پشتیبانی قوی برای اعضای خانواده، دقیق، نکته سنج و دارای قدرت تحمل بالا است. بیشتر مواقع برای حل مشکلات ترجیح می‌دهد به تنهایی مسایل خود را حل کند. خیلی اهل ریسک نیست. ترجیح می‌دهد آهسته و پیوسته حرکت کند. با این حال پشتکار و مداومت است که همواره او را به جلو می‌برد. احساس مسئولیت قوی و عجیب نسبت به خانواده و دوستان و آشنایان و همکاران و حتی همسایه‌ها، از او موجودی صبور و مهربان می‌سازد. به خوبی می‌تواند سخنرانی کند، بحث و استدلال کند و دیگران را متقاعد.

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

ترفندی برای اجرای سریع تر برنامه ها یکشنبه بیستم بهمن 1387 18:30

ترفندی برای اجرای سریع تر برنامه ها

  

با استفاده از یکی از قابلیت های ویندوز XP میتوانید برنامه های نصب شده بر روی سیستم خود را به شکل سریع تر اجرا کنید. به عنوان مثال در نرم افزارهایی مثل Photoshop و Corel Draw که باز شدن آنها مقداری طول میکشد می توانید این برنامه ها را سریع تر باز کنید.

برای این کار:

بر روی Shotcut برنامه مورد نظر راست کلیک کنید ،

سپس Properties را برگزینید.

سپس به تب Shortcut بروید. 

اکنون در قسمت Target به پایان آدرس فایل بروید.

سپس بعد از علامت " پایانی یک Space بزنید و دستور prefetch:1/ را تایپ کنید.

در پایان OK را زده و خارج شوید..

 خوا هید دید که برنا مه ی مورد نظرتا ن در یک چشم به هم زد ن با ز می شود

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

جرم من چیست ؟ یکشنبه بیستم بهمن 1387 18:25

امیدوارم چند لحظه از اوقات طلایی خودتون را صرف خوندن دل نوشته من کنید وطبعا خوشحال میشم اگر با نظر اتتون مرا یاری کنید

جرم   من  چیست   ؟

جرم من چیست    که شیدای   نگاهت   شده  ام    

آن    قدر      واله    که    انگشت      نمایت      شده   ام     

جرم    من      چیست     که    در     کلبه     تنهایی     خویش  

زاهد             گوشه            محراب               لبانت            شده  ام 

آخر        ای        اختر              تابنده        به        دامان           سپهر   

جرم  من  چیست    که  رسوای   زمانت  شده  ام

آمدی            ساده          نشستی           به         گلیم         دل      من 

جرم من چیست   که معشوق   نوازت   شده   ام 

ای          که        از      شور       جوانی         خودت       سرمستی   

ساغری     نوش       که      ساقی       شرابت       شده  ام 

آمدی          ساده          نشستی        و       چو       طوفان        رفتی  

هیچ            انگار            ندیدی          که      خرابت         شده  ام   

 رفتی         و       بی     خبر       از       خویش       نمودی        ما   را  

لحظه    ای       چند     نظر     کن       نگرانت        شده   ام  

ای   که    از   حال   دل   من    خبری  نیست   تو را

با    خبر باش    که   من   چشم     به   راهت     شده  ام 

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

sorry, but it's totally scientific یکشنبه بیستم بهمن 1387 18:13

این مطلب کاملا علمی است

اگر تا بحال در باره گوز و چس مطلب علمی نخوانده ايد, اين مقاله را حتما بخونيد

 

منبع گوز

  1.  هواي بلعيده شده هنگام خوردن و نوشيدن 
  2. گاز حاصل ازواکنشهاي شيميايي روده 
  3. وگاز توليدي در اثر فعاليتهاي باکتريهاي  
  4. گاز جذب شده از خون توسط ديواره روده

ساختار گوز

 ساختار دقيق گوز در افراد مختلف و در اوقات مختلف بر مبناي غذاي فرد متفاوت است قسمت اعظم هواي بلعيده شده اکسيژن است که قبل از رسيدن به روده جذب بدن ميشود و فقط نيتروژن باقي مي ماند. بقيه هم شامل دي اکسيد کربن، هيدروژن و متان است. 

هر چه باد بيشتر در روده نگه داشته شود، ميزان نيتروژن آن بيشتر مي شود چون بقيه امکان جذب دوباره به بدن را دارند. در ضمن افراد عصبي و عجول اکسيژن بيشتري در روده دارند و گوزوتر هستن .


بوي گوز

    بوي حاصل از گوز بيشتر به خاطر ترکيبات گوگردي مثل سولفيد هيدروژن است. 

غذاهايي چون کلم، تخم مرغ و گوشت بوزا هستند.   

لوبيا بطور اخص بوي شديد ندارد ولي حجم گاز را خيلي زياد مي کند 


صداي گوز

 صداي گوز حاصل ارتعاشات دهانه مقعد هنگام خروج گاز است. 

نوع و شدت صدا بستگي به شتاب گاز و تنگي ماهيچه اسفنکتر مقعد دارد 


چرا چُس گرم و کم صدا است در حاليکه گوز پرصدا و کم بو است؟ 

 گوز بيشتر حاصل بلعيدن هواست و حجيم است. براي همين هم صداي بيشتري دارد 

در حاليکه چس حاصل فعاليتهاي باکتريهاي روده است که گازهاي گوگردي توليد مي کنند و در اثر اين واکنشها حرارت هم ايجاد مي شود ولي اين گازها کم حجم ترهستند و به همين دليل کم صداترند. 


يک فرد عادي در روز چقدر مي گوزد؟ 

   به طور متوسط، هر فرد روزانه نيم ليتر گوز توليد مي کند و 14 مرتبه در روز مي گوزد.



آيا ممکن است کسي اصلا نگوزد؟ 

 خيرهمه مي گوزند. حتي مرده ها تا چند ساعت پس از مرگ ممکن است بگوزند 

(بخاطر گازهاي جمع شده در روده قبل از مرگ) 



آيا مردها بيشتر از زنها مي گوزند؟ 

خير! تفاوت در ميزان گوز بستگي به جنسيت ندارد و بيشتر مربوط به عادات غذاخوردن و بلعيدن هوا و ژنتيک است.. اما مردها آزادانه تر از زنها مي گوزند و زنها در اين مورد بخاطر قواعد اجتماعي بيشتر خودداري و مخفي کاري مي کنند. 


احتمال گوزيدن در چه وقت از روز بيشتر است؟ 

 صبح اول وقت بعد از بيداري.


چرا حبوبات گاز توليد مي کنند؟ 

 حبوبات حاوي چند نوع قند هستند که براي انسان قابل هضم نيست و وقتي اين قندها به روده مي رسد، باکتريهاي روده جشن مي گيرند و حسابي گاز توليد مي کنند. 

بقيه غذاهاي گاز ساز عبارتند از: فلفل دلمه اي، کلم سنگ، کلم پيچ، شير، نان، تخم مرغ، آبجو، و کشمش. 


چه کارهاي ديگري باعث توليد گاز مي شود؟ 

    بلعيدن تند غذا و آب (درمان: جويدن با دهان بسته و آرام غذا خوردن)، آدامس جويدن، سيگار، ليسک و آب نبات، نوشابه هاي گازدار، صعود در هواپيما (بخاطر افت فشار) و عصبي بودن. 


آيا نگه داشتن گوز ضرر دارد؟ 

     در اين مورد نظرات متفاوت است. قديمي ها معتقد بودند که ضرر دارد. کلاديوس، امپراطور روم،به خاطر حفظ سلامت عمومي، گوزيدن در جشنهاي دربار را آزاد کرده بود. 

اما دکترهاي امروزي مي گويند که خودداري ضرري ندارد. 

فقط فشار گاز ممکن است باعث دل درد شود. بعضي دکترها هم اعتقاد دارند که خودداري مداوم در دراز مدت باعث گشادي و ورم مزمن ديواره روده مي شود. 


تا چه مدت مي شود گوز نداد؟ 

      گوز به محض اينکه فرصت پيدا کند و ماهيچه تان را شل کنيد فرار مي کند.. 

حتي اگر تمام روز هم خودتان را کنترل کنيد، بعد از خواب رها مي شود. 

باور نداريد يک شب در پروازهاي بين قاره اي در هواپيما نخوابيد و به دقت گوش کنيد ببينيد چه مي شنويد.. 


آيا همه در خواب مي گوزند؟ 

    خير! اکثر مردم از کودکي ياد مي گيرند که در خواب دريچه (اسفنکتر) مقعد را کنترل کنند و به همين خاطر هم صبحها بعد از بيداري مي گوزند ولي اکثر کساني که در طول روز خودداري مي کنند، 

در خواب ناخودآگاه مي گوزند. حتما متوجه شده ايد که گاهي اوقات اگر خودتان را کنترل کنيد گوز برطرف مي شود. اين موقتي است چون باد به قسمتهاي داخلي روده مهاجرت مي کند و جذب نمي شود بلکه بعدا با قدرت بيشتري هجوم مي آورد. 


بهترين راه براي رد  گم کردن گوز چيست؟

Fartypantsيک شرکت آمريکايي به نام گوزقنداق مي فروشد: چيزي شبيه به نوار بهداشتي که در داخل شلوار قرار مي گيرد و بوي چس و کمي از صداي آن را به خود جذب مي کند. ولي اگر از اين چيزها نداريد،از روشهاي سنتي استفاده کنيد. مثلا اگر در جمع هستيد خيلي طبيعي رفتار کنيد،انگار نه انگار چيزي شده و اگر صدايش بلند بود با سرعت برگرديد و با تعجب به نفر بغل دستي يا پشت سري خودتان نگاه کنيد. 


آيا واقعا گوز با کبريت شعله ور مي شود؟ 

    بله! باور نداريد امتحان کنيد. فقط مواظب باشيد که کار خطرناکي است. بنا به آمار، يک چهارم کساني که اين کار را کرده اند کونشان را سوزانده اند چون شعله به سمت مقعد پس مي زند.. در ضمن امکان آتش گرفتن لباس و چيزهاي ديگر دور و بر هم هست.

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

کلاهبرداری یکشنبه بیستم بهمن 1387 18:1

با تاكسي داشتم مي رفتم ميرداماد. وقتي به ميدان محسني (ميدان زماني سابق و ميدان مادر كنوني) رسيديم راننده يك مغازه طلا فروشي را نشان داد و گفت «صاحب بدبخت اين مغازه الان زندانه»

 

آنگونه كه راننده تاكسي تعريف مي كرد چند ماه پيش دو نفر وارد اين مغازه شدند و چند سرويس طلا انتخاب كردند كه قيمت آنها حدود 15 ميليون تومان شد. مشتري مذكور به صاحب مغازه گفته كه پول همراه ندارد آيا امكانش هست پول سرويس هاي طلا را  به حساب صاحب مغازه واريز كند.

صاحب مغازه هم كه به چيزي مشكوك نشده بود شماره حسابش را به آنها مي دهد و مي گويد بعد از واريز وجه به حساب سرويس ها را تحويل خواهد داد.

مشتري وانمود مي كند عجله دارد و مي گويد من همينجا مي مانم تا دوستم كه در بانك است پول رابه حساب شما واريز كند .

مشتري از تلفن مغازه با دوستش تماس مي گيرد و شماره حساب صاحب مغازه را به كسي كه ادعا مي كرده دوست وي است اعلام مي كند .

بعد از چند دقيقه صاحب مغازه با بانك تماس مي گيرد و بانك هم تائيد مي كند كه كل مبلغ به حساب وي واريز شده است. مشتري هم طلاها را تحويل مي گيرد و از مغازه خارج مي شود .

هنوز 2 ساعت از خروج مشتري نگذشته بود كه چند اتومبيل پليس جلوي مغازه طلا فروشي توقف مي كند. دو مامور مسلح وارد مغازه طلا فروشي شده و صاحب مغازه را به جرم آدم ربايي دستگير  مي كنند.  

در بازداشتگاه مشخص مي شود كه چند روز قبل از آن يك آدم ربايي رخ داده و آدم ربا ها با خانواده فرد ربوده شده تماس گرفته بودند و گفته بودند در فلان روز شماره حسابي را به آنها مي دهند تا 15 ميليون تومان به آن حساب واريز كنند.

 تلفن خانواده فرد ربوده شده در روز مذكور  توسط پليس تحت شنود بوده و طبق اسناد پليس تماس  تلفني از مغازه طلافروشي گرفته شده و شماره حساب بانك  هم متعلق به صاحب طلا فروشي بوده با اين حساب صاحب طلا فروشي متهم رديف اول است و....

الان چند ماهي است اين طلا فروش بخت برگشته  به همين اتهام در زندان مشغول نوشيدن آب خنك است.....

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

عکسهای قدیمی که تا کنون ندیدین سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 19:39

عکسهای قدیمی که هرگز ندیدین

سال 1979 - بیرون سفارت امریكا در ایران در زمان گروگانگیری

ایران - تهران - آوریل 1979 - اشرف ربیعی یكی از رهبران سازمان مجاهدین خلق ایران در حال تمرین تیراندازی در نزدیكی پایتخت

ایران - تهران - فوریه 1979 - استادیوم امجدیه

ایران - تهران - سال 1978 - كوتاه كردن موی سر مهندس الكترونیك رضا باستانی توسط دوستش ژاله كه یكی از معروفترین سالن های زیبایی آن زمان را درتهران داشت

ژاله ( سمت چپ ) به یكی از مشتریان خود خوش آمد می گوید

جهت مشاهده بقیه تصاویر به ادامه مطلب مراجعه نمائید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

بدون شرح سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 18:25

بدون شرح

 

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

شباهتهای عجیب دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 22:28

شباهتهای عجیب

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

داستانی آموزنده دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 19:41

داستانی آموزنده

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است."

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

خصوصيات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگي...


سن ۱۴ سالگي: تازه توي اين سن ، هرّ رو از برّ تشخيص ميدن! (اول بدبختي!)

سن ۱۵ سالگي: ياد مي گيرن كه توي خيابون به مردم نگاه كنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد!

سن ۱۶ سالگي: توي اين سن اصولا“ راه نميرن ، تكنو مي زنن! ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن! ... با راكت تنيس هم گيتار مي زنن!

سن ۱۷ سالگي: يه كمي مثلا آدم مي شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند مي خونن! (يادش به خير ، اون روزا كه تكنو نبود ، راك ن رول مي خوندن!)

سن ۱۸ سالگي: هر كي رو مي بينن ، تا پس فردا عاشقش مي شن! ... آخ آخ! آهنگهاي داريوش مثل چسب دوقلو بهشون مي چسبه!

سن ۱۹ سالگي: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابي گوش ميدن!

سن ۲۰ سالگي: از همه شون رو دست مي خورن! ... ستار گوش ميدن كه نفهمن چي شده!

سن ۲۱ سالگي: زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن! (مثلا عاقل ميشن!)

سن ۲۲ سالگي: نه! مي فهمن كه زندگي همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن!

سن ۲۳ سالگي: يكي رو پيدا مي كنن! اما مرموز مي شن! (ديدشون عوض ميشه!)

سن ۲۴ سالگي: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت!

سن ۲۵ سالگي: عشق سيخي چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست!

سن ۲۶ سالگي: اين يكي ديگه همونيه كه همه ء عمر مي خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟!

سن ۲۷ سالگي: آخيـــــــــــش!

سن ۲۸ سالگي: كاش قلم پام مي شكست و خواستگاري تو نميومدم!!!
 



خصوصيات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگي ...


سن ۱۴ سالگي: تا پارسال هر كي بهشون مي گفت: چطوري؟ مي گفتن: خوبم مرسي! حالا ميگن: مرسي خوبم!

سن ۱۵ سالگي: هر كي بهشون بگه سلام ، ميگن: عليك سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه كاري و رنگ آميزي و ...!)

سن ۱۶ سالگي: يعني يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم مي خوان خودكشي كنن! ... شوخي هم ندارن!

سن ۱۷ سالگي: نشستن و اشك مي ريزن! ... بهشون بي وفايي شده! ... (كوران حوادث!)

سن ۱۸ سالگي: ديگه اصلا عشق بي عشق! ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي كنن!

سن ۱۹ سالگي: از بي توجهي يه نفر رنج مي برن! ... فكر مي كنن اون يه آدم به تمام معناست!

سن ۲۰ سالگي: نه ، نه! ... اون منو نمي خواست! ... آخرش منو يه كور و كچلي مي گيره! مي دونم!

سن ۲۱ سالگي: فقط ۲۷-۲۸ سالگي قصد ازدواج دارن! فقط!

سن ۲۲ سالگي: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلكرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ كه چي نباشه!)

سن ۲۳ سالگي: همه ء خواستگارا رو رد مي كنن!

سن ۲۴ سالگي: زياد مهم نيست كه چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزايي كه نرسيديم برسونه!

سن ۲۵ سالگي: اااااااه! پس چرا ديگه هيچكي نمياد؟! ... هر كي مي خواد باشه ، باشه!

سن ۲۶ سالگي: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!

سن ۲۷ سالگي: آخيـــــــــــش!

سن ۲۸ سالگي: كاش قلم پات مي شكست و خواستگاري من نميومدي!!!

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

کوره داغ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 18:11
 کوره داغ

 آهنگری بود که با وجود رنج­های متعدد و بیماری­اش عمیقاً به خدا عشق می­ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می­توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می­کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می­خواهم وسیله­ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می­دهم. سپس آن را روی سندان می­گذارم و می­کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می­دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می­گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره­های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.

به دعای مرد آهنگر دقت کردید؟

چه دعای قشنگی.

به نظر شما اینطور نیست؟

فکر نمی­کنم کسی که طعم با خدا بودن رو چشیده باشه دلش بخواد خدا اون رو کنار بذاره. ترجیح بده توی اون کوره قرار بگیره سختی­ها رو تحمل کنه.

خیلی­ها رو دیدم که وقتی توی زندگی دچار مشکلات می­شن خیلی زود می­گن خدا عادل نیست، یکی باید مثل من سختی بکشه و یکی دیگه بالای شهر دنبال عشق و حال باشه. یا می­گن خدا ما رو دوست نداره.

سختی­ها و مشکلات در زندگی در رشد شخصیتی ما تأثیر به سزایی داره.. همونطوری که در انجیل گفته شده: در سختیها نیز فخر می­کنیم، زیرا می­دانیم سختی­ها بردباری به بار می­آورد و بردباری شخصیت را می­سازد و شخصیت سبب امید می­شود و امید به سرافکندگی نمی­انجامد.

این هم یک مثل هندی که فکر می­کنم بد نباشه اگر بخونید:

فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج خود می­رسد. در غیاب باد، یک پنبه مانند یک کوه استوار است.

 حرفهام رو با یه آیه از انجیل به تموم می­کنم: هرگاه با آزمایشها روبرو می­شوید آن را کمال شادی بیانگارید، زیرا می­دانیم گذار ایمان شما از بونه آزمایشها پایداری به بار می آورد.

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

من کیستم ؟ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 18:8
من کیستم ؟
 
صبر کنید. اشتباه نکنید!!

منظورم فیلم من کیستم جکی چان نیست.

این داستان جالبیه و ...

شوپنهاور، فیلسوف آلمانی، در حالی که برای سؤالات آزاردهنده­اش به دنبال پاسخی می­گشت، در خیابان پرسه می­زد. وقتی از کنار باغی گذشت، تصمیم گرفت بنشیند و گلها را تماشا کند. یکی از اهالی آنجا رفتار عجیب او را دید و پلیس را خبر کرد. چند دقیق بعد، افسری به شوپنهاور نزدیک شد و بی­ادبانه پرسید: کی هستی؟

شوپنهاور سراپای پلیس را برانداز کرد و گفت: اگر بتوانید به من کمک کنید تا جواب این پرسش را پیدا کنم تا ابد سپاسگذار خواهم بود.

 دوستان خوبم، تا حالا شده این سؤال رو از خودتون بپرسید؟

من کی هستم؟

بعضی وقتها رفتار ما آدمها باعث می­شه از خودمون بپرسیم: من کی هستم؟

بعضی وقتها نقاب­های قشنگ به روی صورت، بعضی وقتها حتی نقاب­های زشت.

آلن واتس می­گه: تصور می­کنم اگر ما با خودمان روراست باشیم، جذابترین پرسش دنیا این است: من کیستم؟ منظور از من چیست؟ اصل وجود را نمی­توان معاینه کرد. همانطور که بدون استفاده از آینه نمی­توان چشمهای خود را دید، دندان­های خود را گاز گرفت و نوک انگشت کوچک دست چپ را نمی­توان لمس کرد. به همین دلیل، پرسش در مورد اینکه ((که هستم)) همیشه با رمز و رازی ژرف همراه است.

البته دوستان، من هربار سعی کرد تونستم نوک انگشت کوچک دست چپم رو لمس کردم و منظور آلن واتس رو نفهمیدم. هر کسی متوجه شد لطفاً به من هم خبر بده.

واقعاً پرسش سخت و عجیبیه که هم زمانیکه خودمون از خودمون می­پرسیم جوابی نداریم، هم وقتی دیگران می­پرسن.

به قول جبران خلیل جبران: هرگز احساس ضعف و ناتوانی نکرده­ام جز در مقابل کسی که از من پرسیده است ((تو کیستی؟))

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

بلند قدترین خانمها و آقایان در جهان یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 20:36

بلند قدترین خانمها و آقایان در جهان

 

ادامه دارد .....

جهت مشاهده بقیه تصاویر مربوط به این پست به ادامه مطلب مراجعه نمائید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

قد کشیدن تا مرز کشته شدن شنبه دوازدهم بهمن 1387 21:32

جراحی زیبائی

 

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

راز شنبه دوازدهم بهمن 1387 19:6

راز

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که  ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم. جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...

بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سكته می كرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بكنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نكنی ...

سالها گذشت و جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می مونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم از این موضوع امكان داره تحت تاثیر قرار بگیرند و چه بسا موجب سلب اطمینان و تیرگی رابطه دوستی هم بشود. بطوریكه صداقت و صفای دل شما نباید تحت هیچ شرایطی موجبات آسیب و نگرانی شما را فراهم نماید

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

چند روش ساده و معجزه آسا براي تقويت مغز

آيا تا به حال شده كه در يك فروشگاه به كسي خيره شويد و در حالي كه تلاش مي‌كنيدنام او را به خاطر بياوريد، موفق نشويد؟ قطعا براي همه ما گاهي اين اتفاق افتاده است.

هرچند مغز ما قويترين رايانه در سياره زمين محسوب مي‌شود اما اين رايانه قدرتمند نيز گاهي به خطا مي‌رود. ما انسانها بيشتر وقت خود را صرف انباشتن چيزهاي مختلف و بي‌فايده به داخل مغزمان مي كنيم.

مهم نيست مغز ما چقدر قدرتمند است، آنچه اهميت دارد اين است كه بدانيم اين عضو نياز به جبران و احياي خود دارد تا بتواند قالب و توانايي خود را حفظ كند.

پژوهشگران روش‌هاي مختلفي را براي سوپرشارژ كردن و افزايش كارآيي مغز ارائه كرده‌اند كه در اين مقاله ساده‌ترين آنها ارائه شده تا هر فردي بتواند به محض احساس نياز، به آنها دسترسي داشته باشد و آنها را بكار بسته و از مزاياي آن بهره‌مند شود:

- بادام بخوريد
بادام حافظه را تقويت مي‌كند و اگر در تركيب با شير قبل از رفتن به رختخواب و يا پس از برخاستن از خواب بههنگام صبح مصرف شود تاثير بهتري دارد.

-آب سيب بنوشيد
پژوهشگران دانشگاه ماساچوست لوول نشان داده‌اند؛ آب سيب توليد نوعي انتقال دهنده عصبي حياتي موسوم به استيلكولين را در مغز افزايش داده و از اين طريق قدرت حافظه را نيز تشديد مي‌كند.

- خوب بخوابيد
تحقيقات نشان مي‌دهد كه حافظه بلند مدت در طول خواب با پخش مجدد تصاوير تجربه شده در روز تقويت مي‌شود.

- از تفريحات ساده لذت ببريد
استرس قدرت مغزي ما را تحليل مي برد. ذهني كه در استرس گرفتار شده بيشتر منابع حافظه ما را مصرف مي كند و به اين ترتيب ذهني ضعيف و كودن براي ما باقي مي گذارد. سعي كنيد براي خود عادتهاي ساده تفريحي در طول روز تعيين كنيد تا بتوانيد به كمك آنها استرس را از ذهن خود پاك نماييد. برخي از اين تفريحات ساده و مفيد براي ذهن و بدن و روان عبارتند از: گوش دادن به موسيقي مورد علاقه، بازي با كودكان، قدرداني از ديگران، پياده روي، دوچرخه سواري و يا شنا به طور روزانه، كار كردن با يك وبلاگ و بالاخره شركت در كلاس‌هاي يوگا و سلامت به طور روزانه.

- ذهن خود را ورزش دهيد
همانطور كه ورزش جسمي براي بهره‌مندي از يك بدن قوي و سالم ضروري است ورزش ذهني نيز به همين اندازه حائز اهميت است تا بتوانيد ذهني تيز و فعال داشته باشد. آيا تا به حال توجه كرده‌ايد كه چرا كودكان قدرت مغزي قوي‌تري نسبت به افراد بالغ دارند؟ چون كودكان ذهني بازيگوش دارند و يك چنين ذهني توان حافظه را بالا مي‌برد. براي رسيدن به چنين توانايي مي‌توانيد پازل يا جدول حل كنيد، در كارهاي گروهي داوطلب شويد، با ديگران تعامل كنيد، به يك سرگرمي مانند مطالعه، نقاشي يا حتي تماشاي پرندگان مشغول شويد، يك مهارت جديد يا يك زبان جديد بياموزيد.

- يوگا يا مديتيشن انجام دهيد
يوگا و مديتيشن استرس را تخليه مي‌كند. استرس قاتل حافظه است اما يوگا و مديتيشن با كاهش استرس، پايين آوردن فشار خون، كاهش سرعت تنفس، كاهش سرعت متابوليسم و آزاد كردن تنش از ماهيچه‌ها، ذهن را تقويتمي‌كنند.

- مصرف مواد قندي را كاهش دهيد
قند غذا نيست بلكه شكلي از كربوهيدرات است كه يك انرژي واهي توليد مي‌كند. مصرف زياد مواد قندي باعث بروز علائم عصبي و رنج آور، ضعف حافظه و ساير اختلالات عصبي مي شود. غذاها را بدون افزودن شكر مصرف كنيد و از مصرف نوشيدني‌هاي شيرين يا مقدار زيادي شكر يا قند با كافئين پرهيز كنيد.

- از گندم سبوس دار استفاده كنيد
گندم سبوس‌دار حاوي لسيتين است. اين ماده مشكل سخت شدن سرخرگ‌ها را آسان مي‌كند و از اين طريق موجب بهبود عملكرد مغز مي شود.

- شب‌ها غذاي سبك بخوريد
خوردن غذاي زياد و سنگين در شب باعث بروز استرس طولاني مدت و احساسي به هنگام خواب مي‌شود. توصيه مي‌شود غذاي سنگين را در روز مصرف كنيد كه بدن تحرك بيشتري دارد. شبها با خوردن غذاي سبك و ميوه يا سبزي مي‌توانيد خواب بهتري داشته باشيد. خواب خوب شب به معني تقويت قواي مغز است.

- قدرت تخيل خود را تقويت كنيد
يوناني‌ها اصل خيال پردازي را براي به خاطر سپردن همه چيز ياد مي‌گيرند. اين تكنيك احتياج دارد كه فرد يك تخيل واقعي و رنگي را ايجاد كند كه بتوان آن را به يك موضوع يا شي خاص ارتباط داد. اگر شما تمام حواس خود شامل لامسه، بويايي، چشايي، شنوايي و بينايي را درگير خيال پردازي كنيد مي‌توانيد جزئيات بيشتري از يك موضوع را به خاطر بياوريد. اين كار به تقويت حافظه شما كمك مي‌كند.

- خشم خود را كنترل كنيد
غذاهاي تهيه شده از آرد سفيد، مصرف زياد نشاسته يا نان سفيد مي‌تواند منجر به بروز حساسيت‌هاي عصبي شود. در نتيجه مصرف اين قبيل مواد غذايي پرخاشگري و برخي از رفتارهاي افسردگي را موجب مي شود. در عوض سبزي تازه بخوريد. آب زياد بنوشيد و يوگا يا مديتيشن انجام دهيد تا احساسات سمي مانند خشم و استرس از شما دور شود.

- ويتامين ب كمپلكس مصرف كنيد
اين ويتامين حافظه را تقويت مي‌كند. از غذا و سبزيجات غني از اين ويتامين مصرف كنيد. لازم به ذكر است كه مواد غذايي نشاسته‌اي و نان سفيد تاثير مطلوب اين ويتامين براي حفظ سلامت حافظه را خنثي مي‌كند

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

دکتر علی شریعتی جمعه یازدهم بهمن 1387 19:38

خدایا کفر نمی‌گویم    ،    پریشانم    ،     چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

www.Hide.ir جمعه یازدهم بهمن 1387 18:40

در اینجا سایتی را به شما معرفی می كنم که به شیوه ای جدید و بسیار ساده وضعیت كاربران در یاهو مسنجر را مشخص می نماید !


www.Hide.ir



بدین ترتیب که بدون نیاز به هیچ نرم افزار خاصی و تنها با استفاده از سایت بالا می توانید در هر زمان فقط با وارد نمودن ID شخص مورد نظر به راحتی بفهمید که او در چه وضعیتی است !

برای این منظور تنها کافیست مراحل زیر را انجام دهید :

1- ابتدا به سایت www.Hide.ir مراجعه كنید.

2- Yahoo ID شخص مورد نظر خود را در مکان تعیین شده بدون @yahoo.com وارد كنید.

3- روی دكمه CHECK کلیک کنید.

بعد از چند ثانیه وضعیت Yahoo ID مورد نظر توسط سایت تشخیص داده می شود كه یكی از سه وضعیت زیر خواهد بود :
 

مخفی (Invisible) :

آنلاین (Online) :

آفلاین (Offline) :



برتری و ویژگی های www.Hide.ir نسبت به سایت های مشابه :

1-  تشخیص صحیح و بدور از اشتباه وضعیت ID مورد نظر در یاهو مسنجر

2- سرعت بسیار بالا در نتیجه گیری

3- در اختیار قرار دادن لینک 360 یاهو (در صورت وجود داشتن)

4- در اختیار قرار دادن لینک پروفایل شخص مورد نظر

5- نمایش تعداد دفعات چک شدن ID مورد نظر

6- نمایش موقعیت جغرافیایی و كشور اقامت شخص مورد نظر

7- نمایش تصویر ID مورد نظر حتی در وضعیت  Offline

و  ...

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

داستان عشق جمعه یازدهم بهمن 1387 13:3

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید



Why do you like me..? Why do you love me?

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟



I can't tell the reason... but I really like you

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم



You can't even tell me the reason... how can you say you like me?

تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟



How can you say you love me?

چطور میتونی بگی عاشقمی؟



I really don't know the reason, but I can prove that I love U

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم



Proof ? No! I want you to tell me the reason

ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی







Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،



because your voice is sweet,

صدات گرم و خواستنیه،



because you are caring,

همیشه بهم اهمیت میدی،



because you are loving,

دوست داشتنی هستی،



because you are thoughtful,

با ملاحظه هستی،



because of your smile,

بخاطر لبخندت،



The Girl felt very satisfied with the lover's answer

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد



Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت



The Guy then placed a letter by her side

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون




Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟



No! Therefore I cannot love you

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم



Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم



Because of your smile, because of your movements that I love you

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم



Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم




If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره



Does love need a reason?

عشق دلیل میخواد؟



NO! Therefore!!

نه!معلومه كه نه!!



I Still LOVE YOU...

پس من هنوز هم عاشقتم





True love never dies for it is lust that fades away

عشق واقعی هیچوقت نمی میره



Love bonds for a lifetime but lust just pushes away

این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره



Immature love says: "I love you because I need you"

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم



Mature love says "I need you because I love you"

"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم



"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"

"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

غایم باشک پنجشنبه دهم بهمن 1387 18:46

once all the scientists die and go to heaven

They decide to play Hide-n-seek

 روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند
آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند

 

Unfortunately Einstein is the one who has the den
He Is supposed to count up to ۱۰۰ and then start searching

 متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.
او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

 

Everyone starts hiding except Newton

 همه پنهان شدند الا نیوتون …

 

Newton just draws a square of ۱ meter
and stands in it Right in front of Einstein

 نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.
دقیقا در مقابل انشتین.

 

Einstein s counting…۹۷, ۹۸, ۹۹.۱۰۰

 انشتین شمرد ۹۷,۹۸,۹۹,۱۰۰

 

He opens his eyes and finds Newton standing in front
Einstein says Newton s out… Newton s out

 او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده.انشتین فریاد زد نیوتون بیرون سوک سوکیا همان ساک ساکنیوتون بیرون سو ک سوک .

 

Newton denies and says I am not out

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.


 
He claims that he is not Newton

او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.


All the scientists come out to see how

he proves that he is not Newton

  تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن
تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…

 
Newton says I am standing in a square of area ۱m squared
That makes me Newton per meter squared

 نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام…
که منو نیتون بر متر مربع میکنه

 
Since one Newton per Meter squared is one Pascal
I\'m Pascal, Therefore Pascal is out

 از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد

بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره پاسکال ساک ساک - سوک سوک

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

فلسفه پیدایش تخته نرد چهارشنبه نهم بهمن 1387 18:13

فلسفه پیدایش تخته نرد

در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربار ایران فرستاد و «تخت ریتوس» دانا را نیز گماردهء انجام این کار ساخت. او در نامه‌ای به پادشاه ایران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند. پس یا روش و شیوهء آنچه را که به نزد شما فرستاده‌ایم (شطرنج) بازگویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید». شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت، تا اینکه روز چهلم بزرگمهر كه جوانترین وزیر انوشیروان بود به پا خاست و گفت: «این شطرنج را چون میدان جنگ ساخته‌اند كه دو طرف با مهره های خود با هم می‌جنگند و هر كدام خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد، پیروز می‌شود.» و رازهای کامل بازی شطرنج و روش چیدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. پس از آن «تخت ریتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ریتوس پیروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیلهء بازی دیگری را نشان داد و گفت: اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگزار ما باشید.» دیورسام چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند «وین اردشیر» را چاره گشایی کنند و به این ترتیب شاه هندوستان پذیرفت كه باجگزار ایران باشد.

 

فلسفه پیدایش

 

30 مهره  :  نشان گر 30 شبانه روز یک ماه           24  خانه  :  نشان گر  24 ساعت شبانه روز 

 4 قسمت زمین  :   4 فصل سال                        5 دست بازی :  5 وقت یک شبانه روز

 2 رنگ سیاه و سپید  : شب و روز                      هر طرف زمین 12 خانه دارد :  12 ماه سال

 

تخته مرد  :  کره زمین                         زمین بازی  : اسمان

تاس :   ستاره بخت و اقبال                  گردش تاس ها : گردش ایام

مهره ها:  انسان ها                            گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها (زندگی )  

برداشتن مهره در پایان هر بازی : مرگ انسان ها  

 

اعداد  تاس  :

1 : یکتایی  و خداپرستی                                    2 : اسمان  و زمین

3 :  پندار نیک ؛ گفتار نیک ، کردار نیک                   4 : شمال ، جنوب، شرق، غرب

5 : خورشید ؛ ماه ، ستاره ، اتش ، رعد                 6 :  شش روز افرینش

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

یادداشتی از طرف خدا سه شنبه هشتم بهمن 1387 21:11

یادداشتی از طرف خدا

  به: شما                 -                        تاريخ : امروز                    -                          از: خالق

موضوع : خودت  

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن .

آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !

 وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .

نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.  

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..

 وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

 ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟  

شكر گزار باش .

در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.

 وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :

به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.

 ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي! 

نوشته شده توسط علیرضا ناطقی  | لینک ثابت |

 
تصاوير اتفاقي


جدیدترین شوخی ناطقی؟؟؟یه مژده برای علاف ها!!!

اگر مطمئن هستید کلیک کنبد



تازه ها

قلعه طبس مسينا
05/12/86

مسجد جامع درخش
05/12/86

قلعه فورگ
05/12/86

مسجد جامع هندوالان
05/12/86

انديشه هاي بزرگان
14/10/86

اناروخواص آن
08/10/86

فتوشاپ
05/10/86

دين حضرت آدم
03/10/86

اردوگاه پيشتازان انقلاب گزنددر يك نگاه
22/09/86

تغذيه پيش دبستاني‌ها
21/09/86






انتخاب واحد دانشگاه پيام نور
برنامه امتحانات دانشگاه پيام نور ترم2-86
اعلام ريز نمرات دانشجويان دانشگاه پيام نور
برنامه كلاسي نيمسال دوم 87-86
برنامه كلاسي نيمسال دوم 87-86 كليه رشته ها
آرشيو مطالب
پیک قانع

پخش زنده حرم مطهر امام حسین (ع) - علیرضا ناطقی
فروش اينترنتی کارت شارژ سيم کارت اعتباری همراه اول
کنترل حساب اینترنتی ايرانسل
free counters